سلام
امروز اصفهانم
یک جمله قشنگ شنیدم . گفتم تا یادم نرفته تو وبلاگ بنویسم
به خدا نگویید که مشکلات بزرگی دارید . به مشکلات بگویید که خدای بزرگی دارید.
+ نوشته شده توسط شمع در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت
8:19 |
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديثي كش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي ء به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادي
دو ديگر: راه نيمش ننگ ء نيمش نام
سه ديگر: راه بي برگشت ء بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينم آسمان ››هر كجا‹‹ آيا همين رنگ است؟
+ نوشته شده توسط شمع در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
2:50 |
خداوند مي فرمايد : من طلبي وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقه و من عشقه قتلته.
آنكس كه مرا طلب كند مي يابد و آنكس كه مرا يافت مي شناسد و آنكس كه مرا شناخت دوستم مي دارد و آنكس كه دوستم داشت به من عشق مي ورزد و آنكس كه به من عشق ورزيد من نيز به او عشق مي ورزم و آنكس كه به او عشق ورزيدم ميكشم او را و من خود ديه او خواهم بود
+ نوشته شده توسط شمع در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
2:49 |
سلام بي بي جان!
دومين جلسه برگزار شد. بچه ها دور ميز نشسته بودند، قرار بود راجع به پازل صحبت كنيم. همه ما پازل را مي شناختيم اما نمي دو نستيم از كجا شروع كنيم.
بي بي جان راستش را بخواهي فكر نمي كردم پازلِ هميشه آشنا، يك دفعه اينقدر غريبه بشه. مانده بوديم، كه شمع به دادمان رسيد. و اولين سؤال را اينجوري مطرح كرد. گفت:»بياييد از اينجا شروع كنيم، چرا گم شدن يك قطعه از پازل اينقدر مهمه؟ چرا همه آدمها وقتي يك چيزي را گم مي كنند ناراحت مي شوند؟«
اولي( همون كه براتون نوشته بودم چند روزي بد جوري با خودش خلوت كرده بود) آرام گفت:»چون ما همه پازلمون را دوست داريم.«
دومي ادامه داد:»چون همه دوست داريم پازلمون را تكميل كنيم، درست و بي غلط.«
شمع پرسيد:» خوب، چرا دوست داريم پازلمون كامل باشه؟«
بي بي جان اين دفعه من جواب دادم و گفتم:» چون ما يك روزي قول داديم كه پازلمون را تكميل شده تحويل دهيم.« بعد همان جمله هميشگي شما را گفتم كه مي گوييد:» همه ما به اندازه يك عمر فرصت داريم تا پازلمان را تكميل كنيم.«
اولي از من پرسيد:» قبول كه پازل خوب، پازلي است كه كامل باشه، ادامه دار بمونه، ارزش اينو داشته باشه كه آدم يك عمر براش زحمت بكشه اما مگه ما مي دونيم چقدر فرصت داريم؟«
بي بي جان، راستش را بخواهي كم آوردم. نگاهي به شمع انداختم كه يعني كمك.
شمع گفت:»به هر كسي آنقدر فرصت داده مي شه تا پازلشو بچينه. ما بايد در فرصتي كه داريم بهترين پازل را بچينيم. مهم اين نيست كه پازل حتماً تكميل شود، مهم اينه كه با تمام تلاشمون سعي كنيم پازلمون را بچينيم.«
بي بي جان، بحثمان حسابي گل انداخته بود، تازه داشتيم به جاهاي خوب خوبِ ماجرا مي رسيديم، از شما چه پنهان كمي هم داغ كرده بوديم، اما هنوز داشتيم فكر مي كرديم كه آمدند و گفتند دانشگاه تعطيل است. ما هم بساطمان را جمع كرديم و حرفها ماند براي جلسه اي ديگر.
مونا اكباتاني نژاد
+ نوشته شده توسط شمع در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
2:46 |
عجيب آنكه، بزرگي و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادي، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمي خواهي. ما هم عشاق وجود توييم كه دل سوخته و دست و پا شكسته به سويت مي آييم. تو، ما را در آتش غم سوزاندي و خميره خاكي ما رابا كيمياي عشق، به روحي فوق زمين و آسمان مبدل كردي كه جز تو نمي خواهد و جز تو نمي پرستد.
+ نوشته شده توسط شمع در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
2:43 |

يادم مي آيدكه حدوداً 4 - 5 ساله بودم . براي اولين بار بود كه روز تولدم پازل هديه مي گرفتم . قطعات پازل چه قدر زيبا كنار هم جا مي گرفتند و چه ناراحت كننده بود اگر قطعه اي از آن گم مي شد و جايي خالي روي صفحه مقوايي روبرويم مي ماند.
يادم مي آيد كه حدوداً 14 - 15 ساله بودم كه كم كم خودم را از عالم كودكي جدا مي كردم ، در همين دوران بود كه كم كم فكر كردن را مي آموختم و بزرگ شدن را تجربه . ديگر قطعه هاي گمشده ناراحتم نمي كرد چون گاه گاهي خودم قطعه هايي مقوايي درست مي كردم و به جاي آنها مي گذاشتم و جاهاي خالي را پر مي كردم .
و اما يادم مي آيد كه حدوداً 20 - 21 ساله بودم كه دانشجوي سال سوم شدم . جاهاي خالي پازل ديگر زياد شده بود نمي دانم شايد طبيعي باشد كه هر چه از عمر پازل مي گذرد قطعه هاي بيشتري از آن گم شود ولي من هميشه فكر مي كردم كه بزرگ شدن باعث مي شود از داشته هايمان بيشتر محافظت كنيم ولي نمي دانستم كه در ارتفاع 170 سانتي زمين اينچنين طوفانهايي وجود دارد . طوفانهايي كه حتي گاهي خود صفحه مقوايي جلويم را هم باخود مي برد .
گاهي با خودم فكر مي كنم اي كاش هنوز قدم بلند نشده بود و هنوز از بازي با پازل لذت مي بردم امّا . . .
پازل را مي گفتم ، نه! جاي خالي را ، نه !طوفان را مي گفتم . طوفان ناراحت كننده بود به فكر اين افتادم كه در مقابل آن بايستم . هر از چندگاهي يكي را كه مي شناختم از جلوي شيشه رد مي شد . با چند تا از پازل گمشده ها صحبت كرده بودم و قرار بود بيايند و با هم فكر براي اين طوفان بكنيم ، چند لحظه بعد همه روي صندلي ها محكم نشسته بودند و مراقب كه طوفان نبردمان .
از اين كه در جمعي محكم ، نشسته بودم احساس خوشحالي مي كردم ، بحث را آغاز كرديم و .....
حدوداً دو ساعت بود كه از شروع جلسه مي گذشت ، همه از تجربيات و ديده ها و شنيدهايشان در مورد اين طوفان صحبت كردند . تازه فهميده بودم كه اكثر 20 - 21 ساله ها يا نه 19-20 ساله ها يا نه همه آنهايي كه دور و بر من هستند دلشان براي پازل هاي ناقص شان مي سوزد و دلتنگ كامل شدن هستند .همان جابود كه با بقيه بچه ها قرار گذاشتيم كه همان طور محكم بمانيم و قطعه هاي پازلمان را به كمك بقيه طوفان زده ها كامل كنيم . قرار گذاشتيم كه در اين راه از همه كساني كه قطعه اي گم كرده اند دعوت به همكاري كنيم و همه با هم براي غلبه بر اين تاريكي و طوفان چراغي را روشن كنيم.
شمع را مي گفتم ، نه! تاريكي را ، نه !طوفان - يا پازل را ؟ نمي دانم ولي مهم اين است كه مي شود با شمع هم تاريكي را كنار زد و شايد جلوي طوفان ايستاد .
مهدي سالم
+ نوشته شده توسط شمع در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
2:34 |